آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
69
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
داشتيم و اهل شهر انواع مهربانى را از ما نمودند . و قريب ساعت ده پادشاه آدم فرستاد كه به حضور او برسيم و ما به بازارى كه در وسط شهر واقع و جاى قشنگى است رفته ديديم كه پادشاه با خدم و حشم خود در آنجا حضور دارد و مشعلهاى زياد روشن كرده و تمام دور ميدان را چراغان نموده بودند . پادشاه ما را به بالاى منارى برده از آنجا به پايين نظر انداختيم و چراغان فى الواقع منتهاى شكوه را داشت و همچنين در بالاى همهء خانهها بيشتر از ستارههاى آسمان چراغ چيده بودند و تماشاى باشكوهى فراهم آمده بود . بعد آتشبازى باشكوهى كردند كه يك نفر عثمانى ترتيب داده بود به قدرى باشكوه بود كه سر آنتوان متعجب ماند . مثل اين بود كه اژدهاها در هوا باهم مىجنگيدند . بهخصوص يك نوع آتشبازى آن قابل ذكر است . در وسط ميدان حوض بزرگى بود گويى كه از ته حوض بعضى اشياء مانند ماهى بيرون مىآمدند . و به قدر ده - دوازده يا رد از دهن خود آتش مىپاشيدند ، بهطورى كه ما مات مانده بوديم . بعد از اين تماشا با طبل و كرنا خوانچههاى مهمانى را به ميان آوردند . بعد از ختم جشن چون من از نشستن روى زمين خسته شده بودم برخاسته و از رفقا دور رفتم و بهسمت درب عمارت پيش رفته ، دفعتا ديدم كه زن خوشگلى دويده به سمت من آمد و چنان فريادى كرد كه من مات ماندم و بعد نزد من آمده بازوى من را گرفت . پرسيدم چه شده است ، گفت يك نفر از آدمهاى شاه خيال بد در حق من داشت . در وقتىكه من با او راه مىرفتم پادشاه تك و تنها برحسب رسم معمولهء خود به سمت ما آمد . فى الحقيقه شاه عباس اين عادت را